عجیب ولی واقعی
دیروز آخر وقت قبل از تعطیل شدن یک دلمهی برگ مو تعارفم کرد و روی هوا زدمش. گفتم: کاش بازم داشتی، خیلی دوست دارم. الان آمد و بقیه دلمههای شان را آورد و گذاشت روی میز و تذکر داد: دقت کن! پدر برای پسر این کار رو نمی کنه!
*
نمیدونم این هم جزو ژانر ماجراهای " آدمهای خوب شهر" حساب می شه؟
اردیبهشت
سحر بزرگتر میشود و من باباتر. دربارهی پیش دبستانیاش مشورت میکنم و میفهمم که خیلی دیر شده و تا نیمهی اردیبهشت پیش دبستانیهای معروفتر ثبت نام سال تحصیلی بعدی را تمام کردهاند. این یعنی دو سال دیگر که بخواهد کلاس اول برود شانس کمتری برای ثبت نام در یک دبستان خوب دارد چون اولویتشان با پیش دبستانیهای خودشان است. داشتم خودم را سرزنش میکردم و از طرفم میپرسیدم "یعنی قبول نمیکنند اگر پول بیشتری بدهیم؟" و در پس ذهنم مرور میکردم " یا از مامان بزرگاش خواهش کنم از سابقهی معلمیاش استفاده کند؟" که به خودم آمدم. من از کی این قدر والدینمآب شدم؟ خجالت هم خوب چیزی است. چه اباطیلی! چه دکان مسخرهای! بچه که بی سواد نمیماند. خوشبختانه خودم هم در گچساران و منصوریه و زیار و دستگرد و بهبهان سر کلاس نشستهام هم در بهترین مدارس اصفهان که ثبت نام در آنها آسان نبود و خیالم راحت است که تفاوت خاصی با هم نداشتند. لذا در این عرض جغرافیایی آدم عاقل اردیبهشت را به سفر میرود نه پی منت کشی خانم مدیرههای مغرور و طمع کار دبستان.


باغچهی کنار پارک را سم زده بودند و تعداد زیادی سوسک کوچک در حال جان دادن بودند. دست و پاهای نازک شان را تکان می دادند و در پیچ و تاب بودند. کسی به تازگی یک ته سیگار روشن را انداخته بود کنارشان و دود رقیقی از کنار فیلترسیگار بلند میشد.
یاد بمباران شیمیایی حلبچه افتادم.
پرچم بی باد


عکس های چهارشنبه را نگاه می کردم و دیدم یکی شان شبیه پرچم های سه رنگ شده. یک پرچم سه رنگ کشیدم و با توجه به این که بعضی ملت ها علاقه دارند نمادی وسط پرچم بگذارند، از بین عکس های آن روز عکس بادبادکی را که هوا کرده بودیم،بریدم و گذاشتم روی پرچم. خوبی گذاشتن یک نشانه روی پرچم این است که وقتی حکومت ما بر افتاد سلسه ی بعدی لازم نیست کل پرچم را عوض کند و فقط می تواند نماد روی پرچم را عوض کند که مثلن: ما جدیدها از قبلی ها با آن بادبادک دوزاری شان، کمتر کیچ زده ایم. شاید یک هواپیما بگذارند که یعنی ما مدرن تریم یا چند تا ماه و ستاره بگذارد که مثلن آرمان گراییم یا یک عقاب بگذارند که قدرتمندیم یا درخت بگذارند یا لوگویی از نام خدا یا اصلن هیچی نگذارند که این را توصیه نمی کنم. این پرچم های سه رنگ افقی زیادی بی معنی اند و این نماد روی پرچم تنها مزه ی این پرچم های کلیشه ای اند.
در ضمن احتمالن به دلایل فنی در گذشته رنگ های پرچم کاملن جدا بودند. حالا ایجاد طیف روی پرچم نباید مشکل خاصی برای تکثیر پرچم درست کند.
لینک- خانه به دوش
ابو موسا! چه طوری بیاییم؟
سر صبح خلق خدا با اخم و بی اعصاب و کسل توی اتوبوس شلوغ در نوسان بودند و رادیو هم روشن بود و خبرنگار از سواحل مرجانی و آبهای زلال و هوای بهاری و باد خنک ساحل به دریا گزارش می داد و با شنیدن حرفهایش آدم احساس بدبختی میکرد.
کمی بعد خبرنگار گفت که خیلی خوش حال است. که چی؟ پس من باید خوشحال باشم؟ ادامه داد که جزو معدود خبرنگارانی است که این فرصت را داشته تا از جزیرهی ابو موسا گزارش تهیه کند. آها! ماجرای ابو موسا است.
بحث کشید به تاریخ مالکیت ایران بر این جزیره و سن و سال وزیر امور خارجه امارات و این حرفها. خانم صداقتی هم اعلام آمادگی کرد که اگر رادیوی ابوموسا راه اندازی شود حاضر است تک نفره مجری برنامههای آن جا شود و من هم همین جا اعلام آمادگی میکنم که حاضرم به این وظیفه ملی میهنی ام عمل کنم و در ابوموسا گردش کنم. کی گفته بود باید شرایطی فراهم شود تا هر ایرانی در ابوموسا عکس یادگاری داشته باشد؟ آقا تا باشه کشورم از این وظایف بر عهده آدم بگذارد. مخصوصن که گزارشگر میگفت سواحل ابوموسا از کیش هم بهتر است و از توی هواپیما میشود کف دریا را دید. بس که در خیال سواحل زلال مرجانی و امواج دریای جنوب بودم، صندلی روبه رویم خالی شده بود و متوجه شدم چند نفر با تعجب نگاهم میکنند که من چرا هنوز ایستادهام و لبخند میزنم.
مصر

به نظرم مردمی که سر از روستای کویری مصر در می آورند بیشتر زیر نفوذ نام پر ابهت مصر هستند تا چیز دیگر. مثلن اگر اسمش حسین آباد بود شک دارم این قدر برای تور های بیابان گردی جذابیت داشت. حتا گویا نام قبلی اش «مزرعه یوسف» بوده. لابد طرف گفته خب! من که یوسفم و چرا این جا مصر نباشد؟ 45 کیلومتر تا خور فاصله دارد و مدتی است مقصد تورهای بیابان گردی و سافاری مردم شده. در رستوران بالی خور با یک گروه خانم میان سال و پیر و به نظر پولدار همسفره شدیم که برای تور دو روزه کویر نفری 120 هزار تومن داده بودند که شامل یک شب اقامت در بالی هم می شد. گفتند شتر سواری هم کرده اند. از مصر می آمدند. اگر منظور دیدن تپه های شنی بی آب و علف و شتر سواری باشد ، مرنجاب کاشان را ترجیح می دهم. شنیده بودم مصری ها به جز شتر، موتور چهار چرخه هم کرایه می دهند که هر چه گشتیم فقط شتر بود و موتور پیدا نشد.
برای خلوت گزینی در حاشیه کویر هم خیلی گران تمام می شود. هزینه یک شب اقامت در یکی از خانه های بازسازی شده ی روستایی نفری 60 هزار تومان. فکر کنم در کاروانسرای مرنجاب اتاقی 40 تومن بود و آدم را سرشماری هم نمی کردند. برای خودش سرگردنه ای است. شاید هم دید ما که مشتری نیستیم و یک عددی پراند.
نتیجه اخلاقی این که در انتخاب نام روستای خود دقت فرمایید.
عکس بالا اگر کیفیتش خوب نیست تقصیر پرنده است که نگذاشت نزدیک شوم.
لاگ
مامان می گفت: دست کار می کنه، چشم می ترسه. دیروز ظهر که رسیدیم خور چشمم خیلی ترسید. کارهای زیادی مانده بود و می دیدم پیگیری های تلفنی فایده ای نداشته. ترکیب زندگی در شهرهای کویری و زندگی در شهرستان های کوچک، خرج کردن را برای شان سخت کرده بود. در چشم شان خرج کردن صد هزار تومن خیلی اسراف بود. کمی طول کشید تا قانع شوند وقتی زمان کم است باید بیشتر خرج کرد. به هر حال امشب تقریبن کارها تمام شد و همه چیز برای فردا آماده است. خیلی کار بود واقعن. به خصوص فکر نمی کردم حفاری و کابل کشی به این خوبی جمع شود. دست کار می کند و چشم می ترسد.
به نظرم آمده بود کارگرهای شان عجیب تنبل اند. دیر سرکار می آیند و زود می روند و یک لحظه بالای سرشان نباشی از کار کم می گذارند. پرسیدم فقط این ها این طوری اند؟ گفتند بیشترشان کم کارند. کسی از صاحب هتل بالی که تنها هتل توریست پسند اینجاست نقل کرد که چه خون دلی خورده از دست عمله و کارگر اینجا. حالا می بینم چند نفر از همکاران چه قدر زحمت کشیدند و چه قدر در کارشان جدی و مصمم بودند، کم حرف، پرکار و کاملن موثر.
نجارهایی هم که خیر سرمان از اصفهان آورده بودیم بدتر از همه. نزدیک بود دعوای مان بالا بگیرد و تهدید کردند که ول می کنند و می روند. چاره ای نبود و کوتاه آمدم و حرص خوردم.
ظاهرن یک وقتی نخلستان های پهناوری داشته اند. در سرمای بی سابقه ی سال 86 نخل های صد ساله را سرما می زند و بعد آتش سوزی می شود و خلاصه چیز مهمی باقی نمانده. وسط یکی از میدان های شان دو گنبد بزرگ مربوط به دو آب انبار قدیمی است. شنیدم کسی به شوخی نامی به میدان داده که یادآور شباهت این سازه های قدیمی با سینه خانم هاست. بعدن این طور که فهمیدم خیلی های دیگر هم اشاراتی به این شباهت کرده اند و نام های مشابهی روی این میدان گذاشته اند. الان واقعن نمی دانم اسم رسمی اش چیست.
فرصت نشد زیاددر شهر بگردیم. فردا صبح هم راه می افتیم و برنامه این است که برویم مصر. 45 کیلومتر تا خور فاصله دارد و شن زاری است در ژانر مرنجاب. شن درست است یا ریگ؟ ما به سنگ های گرد کنار رودخانه ریگ می گوییم .
همین ها. ظهر توفان شد و گرد و خاک کورمان کرد و بعد باران گرفت و شب هوا صاف شد و حالا هم شعرای یمانی ...هیچی! باز ابر شد. شعرای یمانی بالای سرمان می درخشید و خوابم هم پریده .
تماشا

بین عکسهایی که دیروز گرفتم از این بیشتر خوشم آمد. گیرم عکاسی از گل و گیاه در این اوضاع دیجیتال خیلی خیلی معمولی و تکراری باشد.
اطراف خوانسار سعی کردم از یک پرندهی شکاری عکس بگیرم. هوشیارتر از آن بود که بگذارد به فاصلهی مناسبی برسم. در میان بوتههای گون ایستاده بودم و نسیمی که به صورتم میخورد عطر تازه ای داشت. عطر این دشتهای گون تکراری نمیشود. عطر خنکی بود کمی کوهیتر و تند و تیز تر از چیزی که یادم بود. کمی پرسه زدم و دیدم بهار فرصتی برای گلهاست که قد بکشند و فرصتی است برای خارها که گل بدهند. در این فکرها «فرصت» کمی پر رنگتر شد و فکر کردم اگر کسی واقعن فرصتی نداشته که حتا برای یک بار در زندگیاش گل بدهد حتا یک گل کوچک، باید با چه دل گرمی و امیدی به زندگی ادامه دهد؟ باید به همه فرصت داد چیزی از بهار و خاطره ای از شکفتن را در تن و جانشان ذخیره کنند.
خاک این کشور را ترک نکرد

به دلایل نامشخص امام موسی صدر از بازداشتگاه اول خود به زندان ابوسلیم منتقل شد. اطلاعات دریافتی نشان می دهد وی تا سال 1997 در این زندان به سر می برد و زنده بود اما در این دوره از بیماری دیابت خون به شدت رنج می برد.
او پس از مدتی به دلیل قطع شدن داروهایش درگذشت. تاریخ مرگ او اما به شکل دقیق مشخص نیست اما به نظر می رسد وی در ابتدای دهه گذشته درگذشت.
سلول امام موسی صدر به سردخانه ویژه مانند سردخانه های بیمارستان ها مجهز شد. پس از آن زندانبانان او برای یک دهه کامل همچنان از جسد او مراقبت می کردند. هنگام وقوع انقلاب در 17 فوریه سال 2011 زندانبانان همچنان از جسد امام موسی صدر مراقبت می کردند. این مراقبت ها تا شب 22 آگوست زمان سرنگونی رژیم قذافی و تسلط مخالفان بر طرابلس ادامه داشت.
در این تاریخ و همزمان با عملیات گسترده نیروهای غربی زندان ابوسلیم به شدت بمباران شد و به شکل کلی ویران شد.
جسد او در روزهای پایانی درگیری به همراه دهها تن از اجساد به حیات زندان منتقل شد. چندین شاهد عینی تاکید کردند عمامه مشکی و عبایی که بر تن امام موسی صدر بود را مشاهده کردند.
از این جا. ممنون از حامد
