دختر همساده
.
.
.
.صبح دخترک همسایهمان نشسته بود دم در واحدشان و بند کفش هایش را می بست و با خودش یا نمیدانم که، غرغر می کرد.
...دختره فقط گنده شده! هیچی عرضه نداره. تازه داداشش باید بیاردش. اون داداش گنده اش! قد گوریله! اه! اه! من که گفتم کفش بندی نمیخوام. کوفتی! ...
* من هم معمولن صبح ها اعصاب مصاب درستی ندارم : )
لینک
.
.
.
.
ظاهرن نمازشبخوانهای کاشانی هم در هر دو طرف اقبال چندانی ندارند. بعد از یادداشت قاف حالا یادداشت ناآرام:استخوان های سینه شکسته بود. ریه ها سوراخ شده بود. گردن و صورت و دست و پا و ...
بیت:
بهل فریضه را بهل به شیخ شب نماز کن
چه حاجتم روا شد از نماز شب دراز کن
نرفت کاری از غنا که کار فاقه می کند
بهل بگندد آب ها نمک افاقه می کند
تقریبن هیچ وقت درست نفهمیدم علی معلم واقعن معانی مشخصی توی سرش هست یا نه. فقط دیدم توی شعرش نماز و شب و گندیدن و نمک و حاجت روا نشدن است وگرنه نمی دانم واقعن این ابیات معنی مربوطی به این قضایا داشته باشند یا نه.
همین جوری
.
.
.
.
این که دختره خوبه یا نه، خونه شون قصره یا نه غذاشون کوفته یا نه پولشون زیاده یا نه، توی یه فیلم خیلی مهم نیست. ژانر فیلمه که سرنوشت آدمای قصه رو تعین می کنه.
ژانر فیلمه که مشخص می کنه پسره و دختره قراره توی یه خونه خلوت با زامبی ها رو به رو بش و بعد از ماجراهایی بفهمن از هم دیگه خوششون میاد، یه جنازه پوسیده رو کشف کنن و بعد از ماجراهایی بفهمن از هم دیگه خوششون میاد ، خاطرات کودکی شون رو مرور کنن و بعد از ماجراهایی بفهمن از هم دیگه خوششون میاد ، با یه موجود فضایی رو به رو بشن و بعد از ماجراهایی بفهمن از هم دیگه خوششون میاد ، در زمان سفر کنن و بعد از ماجراهایی بفهمن از هم دیگه خوششون میاد ، هم دیگه رو مسموم کنن و بفهمن اون یکی یه بیمار روانیه.جنگ شروع بشه و پسره بره جنگ و بعد از چند سال دوباره همدیگه رو ببینن. زلزله و سبل بیاد، آقا بیاد، پستچی بیاد، رقیب بیاد، پیتزا بیاد، مامور مخفی بیاد، قاتل زنجیره ای بیاد... پسره و دختره تو چه ژانری باشن مهمتر از اینه که تو چه لوکیشنی باشن.
موضوع اینه که تو زندگی شاید بشه بعضی از ژانرها رو شبیه سازی کرد ولی لزومن هیچ ژانری نیست و مخصوصن در مورد اتفاقات بد هر چیزی ممکنه.
اگه نظرم عوض شد یا کمی خوش بین شدم از همین وبلاگ به اطلاع عموم رسانده می شود.
لینک
خود اوخ شدگی
.
.
.
گاهی ناخنهایم گوشه میکنند و نوشتن /تایپ کردن را سخت میکنند. هر چه هم احتیاط کنم باز انگشت دردناک روی یکی از کلید ها می زند. پنجشنبه تنها بودم و برای نوشتن بهترین فرصت بود. روشن کردن کامپیوتر وقتی سحر خانه است، ممکن نیست مگر این که هیچ کار دیگری نکنم و فقط برای جوجه آهنگ عوض کنم. بابا دی جی؟
درد انگشتها بیچارهام کرد تا جایی که ناچار شدم باز خودکار دست بگیرم که دردش کمتر بود. این بار بسکه بهشان ور رفتم بیشتر از حدود معمول چرک کردند و درد گرفتند. در جلسهی روز شنبه بی آن که توجه کسی را جلب کنم با یک سوزن و یک سر خودکار تقریبن جراحیاش کردم. خونریزی کرد و عصر بدتر شد. عصر با یک ناخنگیر به جانش افتادم و این طور پیش بروم یک انگشتم را حتمن به فنا میدهم.
تنها حسناش رفتار و گفتار بامزهی سحر بود. هی با تعجب بین انگشتهایم پی آن انگشتی که بدخیمتر بود میگشت و اوخ اوخ میکرد و لب ورمیچید.
بابا! اوخ شده؟... مااماااان بیبین! انگشت بابا اوخ شده. وااااای! ....
. . . . .
با این هوای بهاری عجیب نیست که یاد روزهای فروردین میافتم.
اتاق 115 بلوک سهی طرشت سه بودیم. بعد از تعطیلات عید بود. یکی دو روز زودتر رسیده بودم و ظاهرن هنوز کسی نیامده بود. در اتاق قفل نبود. عباس آن وقتها هر جا بود آنجا دلپذیرتر بود. معمولن از دیدن هم خوشحال میشدیم و در آن وقت بیشتر خوشحال شدیم. هم او حوصلهاش سر رفته بود و هم من تحمل اتاق خالی و راهروهای سوت و کور خوابگاه را نداشتم. باید از شادی آن لحظه هنوز چیزی در آن اتاق مانده باشد. شب بود. روی هیتر برقی کنار اتاق یک تابه گذاشته بود و جگر سرخ میکرد. چیزی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت. دوهفته با خانوادههایمان سر کرده بودیم. تحملمان کرده بودند و تحملشان کرده بودیم و دیگر لازم نبود چیزی را تحمل کنیم. در آن شب خنک بارهای سنگین را زمین گذاشتیم و به سلامتی هم در شیشههای مربا چای خوردیم.
*
این عباس یکرنگی نمیدانم چه طور بود که من هر چه خاطرات خوشم را مرور میکنم، فراوانی عباس در بیشتر آنها قابل توجه است. حالا بیشتر شبیه آدمهایی میشویم که زمانی دل خوشی ازشان نداشتیم. احوالی که فکر میکردیم موقتی است ماندگار شد. نقشه این بود: تا وقتی تحملش میکنیم که پروژهی گلیمت را از آب بیرون بکش، تمام شود.
مثل صف شلوغ نانوایی است که هر چه بیشتر منتظر شوم، تصمیم برای رها کردن صف و فرار از جر و بحثهای مسخره سختتر میشود. پیوستن به مسابقهی تسلیحاتی خانوادههای طبقهی متوسط شهری در برنامه نبود. این سکوت و اضطراب هم.
گاهی به نظرم یهودی ها را درک میکنم. اعضای مادر زاد اقلیتی موهوم و پراکنده و غیر قابل ترکیب و آمیزش با دیگران، متعلق به ارض مقدس و موعودی که تمام اش در ذهن و خیال است و تازه بهشت هم نیست.
*
این هوای فروردینی، روزهای بهاری را به یادم میآورد و همان طور که گفتم در آن ساعات خوش فراوانی عباس عجیب زیاد است.
کارشناس بیمه امروز زنگ زده و مشکوکه. پرونده ما هی داره بررسی می شه. چرا؟
می گه کارشناسای ما کارشون اینه. نمی شه از تو این ماشین همه سالم در اومده باشن. میگه: یعنی واقع هیچ کس طوریش نشده؟
به علاوه رضایت سریع خودم از راننده متخلف هم شده یه دردسر دیگه. خلاصه شک کردن و هی پرونده رو این ور و اونور می فرستن. حالا بیا و سالم بمون، بیا و ببخش، بیا و سهل گیر باش، جواب بیمه رو چی می خوای بدی؟
لاگ
. . . .
یکی از ارزانترین ماشینهای بازار که در ساختش هر گونه صرفهجویی ممکن لحاظ شده بود. بدنهاش را از ورقهای نازک ساخته بودند و موتورش به زور از پس گردنهها و کولر ضعیفش بر میآمد. آن قدر سبک بود که در جاده وقتی ماشین بزرگی از کنارمان رد میشد، کمی تکان میخورد. برای ما بد نبود. بیش از صد هزار کیلومتر راه برده بودمان. از دست دادنش خیلی متاسفم نکرد. حتا خوشحال بودم که پایان کارش به خاطرهی تلخی سنجاق نشد.
ضربهای ناگهانی و سنگین بود. هنوز صدایش در تنم می پیچد. ماشین از جاده پرت شد و چرخید و غلطید و شکست و له شد و سرانجام روی تپهی خاکی کوچکی آرام گرفت.
درها قفل شده بود. اعظم تند کمربندش را باز کرد و از پنجرهی شکسته پرید بیرون. من ولی نمیتوانستم کمربندم را باز کنم. هشدار داد که بوی بنزین زیاد شده. سحر را دادم دستش و هر طور بود از زیر کمربند صندلیام رد شدم و از همان پنجره خودم را بیرون کشیدم.
شب بود و سرد بود و کسی نبود. گفتم ظاهرن یکی بهمون زد و رفت. عجیب بر خودمان مسلط بودیم!
سحر سردش بود و ترسیده بود و گریه میکرد. خودمان هم گیج و مبهوت کنار جاده ایستاده بودیم. رانندهی مقصر دو کیلومتر پایینتر ایستاده بود. وقتی بهشان رسیدیم هنوز گیج و منگ توی ماشین نشسته بودند. بعدن گفت که خوابش برده بود و بعد از تصادف شوکه شده بودند. ماشینی با وزن زیاد، سرعتی در حدود 160 کیلومتر در ساعت و سرنشینان خوابیده کابوسی است که آن شب قسمت ما شد.
ساعتی بعد سه ماشین پلیس و چند ماشین رهگذر کنارمان ایستاده بودندو متعجب نگاهمان میکردند که سالم از آن آهن پارهی مچاله بیرون آمدهایم. خدا را خدا را کمربند ایمنی!
باقیماندهاش را همانجا به صاحب پارکینگ کاشان فروختم و آمدم. آدم جالبی بود. توی پارکینگاش پر از ماشینهای تصادفی بود. روی دیگر سکه بود. از کنار هر کدامشان رد میشدیم، یکی دو جمله دربارهاش میگفت. (هشدار! چند خط بعدی حاوی صحنه های دلخراش است.) یک پژو بود که همهی سرنشیناناش کشته شده بودند و هنوز آثار خون روی ماشین بود. کامیونی که اتاقش له شده بود و رانندهاش فوت کرده بود، سمندی که دندههای رانندهاش شکسته بود. پرایدی که انگار چرخ شده بود و همین چیزها. دلداریام میداد که عجب شانسی آوردهایم! که امام حسین نگه مان داشته که باید دست کم چند دنده ازمان میشکست و چه جوری اصلن خراش برنداشتهایم؟
*
همین دیگر! در این دو هفته دوست نداشتم بنویسمش.رانندهی مقصر هم آدم بدی نبود. سهل گرفتم. خودم را ملامت می کردم به خاطر همهی آن وقت هایی که تخته گاز رانده بودم. محترمانه با هم کنار آمدیم و تا چند روز بعد گاهی زنگ میزد و حال سحر را میپرسید و من حال پسرش را میپرسیدم که در آن تصادف دو سه تا از دندانهایش آسیب دیده بود.
وقتی آدم خودش مقصر است کار راحتتر است. به خودش وعده میدهد که این بار حواسش را جمع میکند ولی وقتی مقصر نیست، نمیداند باید چه کند. همیشه نمیشودجلوی پیشآمدهای بد را گرفت.
دم را غنیمت شمردن! خدا را خدا را قصه همین است...احتمالن!
کوچه

یک وقتی یک نقاشی کشیده بودم - که البته بیشتر خودم می فهمیدم چی کشیده ام تا دیگران- که تقریبن مثل همین کوچه بود. حتا این چراغ هم بود. در آن نقاشی یکی از پنجرهها روشن بود و کمی از پرده آبی حریری اش را باد بیرون آورده بود و یک گلدان هم گذاشته بودند /گذاشته بودم کنارش.
از عکس هایی است که در نوشته قبلی ذکرشان رفت. همون دو هزارتومن و اینا : )
انتهای راه فرعی
.
.
.چند سال پیش در قبرستانی نزدیک ابیانه عکاسی می کردم که پیرزنی آمد و دو هزار تومان باج گرفت. دو روز پیش که آن جا بودم هنوز نرخ عکاسی همان بود. یک پیرزن خندان و تپل از همان ها که روسری های گلدار رایج ابیانه سرشان است سر رسید و دو هزار تومان بابت عکاسی گرفت. یکی دیگرشان پیشنهاد کرد برای همسرم یکی از روسری های مخصوص ابیانه را هدیه ببرم. گل های صورتی و برگ های سبز درزمینه سفید دارند. طرح های دیگری هم داشت و توضیح داد آن ها روسری های ترکمن است ولی این ها روسری های محلی ابیانه است. در حاشیه روسری های ترکمن و ابیانه نام کشور سازنده را نوشته بودند؛ ژاپن . ابیانه یا ترکمن فقط برند یا نام تجاری اش است.
در این فصل جز چند پیرمرد و پیرزن و چند افغانی که در استخدام با واسطه ی سازمان میراث فرهنگی اند کسی شب ها در ابیانه نمی خوابد. احتمالن اگر عواطف نوستالوژیک توریست ها نبود حالا بیشتر یک خرابه ی متروک بود. ابیانه هم مثل ماسوله و کندلوس آخر یک راه بن بست است و شاید به خاطر همین دور بودن از راه اصلی( بیشتر شرط لازم است تا کافی) کمتر تغییر کرده اند کمتر همرنگ جماعت شده اند و حالا دیگر برای خودشان ژانر شده اند. ژانر ده- موزه مثلن، که بیش از آن که محصول انجام کاری باشد محصول کاری نکردن و متوقف ماندن و خب البته مد است.
راه رفتن در کوچه های ساکت ابیانه مثل گذراندن یک روز تعطیل آرمانی بود. ساکت، خلوت و بی کار. پرسه زدن در کوچه هایی که به ندرت آدم را یاد زندگی رایج و معمول کنار راه های اصلی می انداخت.
