پنج شنبه

«زیبایی یعنی این که ما با نمود مادی برخی از ایدههایمان در مورد زندگی خوب رو به رو شویم.»
دوست ندارم عکسها را بدون یادداشت بگذارم ولی گاهی چیزی به فکرم نمیرسد.امروز کتابی دستم بود و وقتی به این جمله رسیدم یادم افتاد این پست هنوز ناقص است.
عکسها و خبرهای توزیع ساندویچ و ساندیس در مراسم ورزشگاه آزادی را میدیدم. چند روز پیش هم تصاویر هجوم مردم در توزیع بستنی مجانی در یکی از مناطق تهران منتشر شد. توزیع غذا و نوشیدنی در مراسم بزرگ مشکلی قدیمی است. عجیب است چون بالاخره یک تجربه نذری دادن و نذری گرفتن هست که کمکی به تکنولوژی توزیع با سرعت زیاد در حجم انبوه نکرده. در یک مانور امداد و نجات، توزیع غذا بین خود امدادگرها به قدری بینظم و طولانی و حتا توهینآمیز بود که عدهای منصرف شدند و گرسنه ماندند. در شرایط واقعی اینها باید به مردم غذا وکمک میرساندند.
*یک پیشنهاد رضاخانی این است که امدادگرها مدتی در فست فودهای معتبر دوره ببینند که البته کافی نیست. معمولن به بخش توزیع خوشبین نیستیم و چند تا دلال سودجو حسابشان میکنیم ولی آن «تولید به مصرف» محبوب، شاید در یک روستا جواب دهد ولی در یک جمعیت بزرگ حتمن فاجعه است.
* وقتی خدمات مجانی است تصور غالب این است که اگر نگرفتم از دستم رفته و هیچ حقی ندارم. توزیع ژتون شاید این مشکل را کمی برطرف کند و هجوم به محلهای توزیع را کاهش دهد. حتا در وضعیت بحرانی مثل سیل و زلزله هم میشود به سرعت بین مردم ژتونهایی برای دریافت غذا و احتیاجاتشان توزیع کرد. دست کم مدرکی است که نگرفته و امیدی است که بالاخره میگیرد!
*یک جمعیت بزرگ بدون دستهبندی، آسیبپذیر و خطرناک است. در مثال «تجمع هلال احمریها در ورزشگاه آزادی»، میشد از ساختار خودشان استفاده کرد و توزیع غذا را دو مرحلهای کرد و مثلن توزیع غذا برای هر شهر را به خودشان سپرد. مثل هیاتهای محرم هر کسی به سمت دسته و اتوبوس خودش میرفت و ساندویچ و ساندیساش را می گرفت و به سلامت. در مواردی مثل جنگ و زلزله و سیل هم امدادگرها باید همزمان با امدادرسانی، جمعیت آسیب دیده را سازمان بدهند و به گروههای کوچک چند صد نفری تقسیم کنند.
*ولی محتملترین شرایط این است که چیزهایی که داریم کافی نیستند. گاهی قایقهای نجات کم است و به خیلی از خوشتیپهای تایتانیک، ساندویچ و پتو و چادر و لباس و دارو نمیرسد و میمیریم یا به منابع محدود حمله میکنیم و بقیه را زیر دست و پا له میکنیم. آن تجربهی سالانهی یک ماه روزهداری و بیحالی هم مثل تجربهی نذری ظاهرن این وقتها جواب نمیدهد.
خفن در بهشت
سحر گفت «بابا موهات خفن شده!» کاش جایی بود که میرفتیم و تاریخچهی کلمات جدید را میخواندیم و مینوشتیم. مثلن این که اوایل دهه هفتاد خفن بیشتر شبیه یه اسم رمز بود برای تجربههای عمیق؟! یا چی؟ که حتا مثلن من در گفتناش احتیاط میکردم و به نظرم علیف بیشتر حق استفادهاش را داشت. به چه چیزها یا حالاتی خفن میگفتیم؟
کمکم افتاد تو دهن همه و «خفن گویان» با سابقه مهاجرت کردند و احتیاط میکردند خفن نگویند و مدتی «خف» و بعد «خفنگ» را جایگزیناش کردند. الان جای خفن و خف فرهنگستان کهنهخفنها چه معادلی را پیشنهاد کرده؟
برای سحر خفن چیزهایی کمی ترسناک است و در اینترنت چند سالی است خفن معادل «هات» شده. عکس خفن، فیلمهای خفن، دخترهای خفن، جوک خفن و... از همه بامزهتر: اساماسهای عاشقانهی خفن!
«خفن» عاقبت به خیر نشد... یا شاید هم بر عکس! خفن رفته به بهشت تجربههای هات!

تا چند سال پیش شهری که در نظر داشتم برای روز مبادا فرار کنم و در آن پنهان شوم تفرش بود. یک تجربهی شبه عرفانی در یک بعد از ظهر در تفرش همیشه آن کوچهها را برایم دلپذیر و امن جلوه میداد.
در حال حاضر به نظرم هیچ جا برای فرار بهتر از جنوب نیست. سواحل گستردهی ما در جنوب با طبیعت سخت و گریزانندهاش بهترین جا برای گم شدن و فراموش شدن است. معنیاش این نیست که چنین تمایلی دارم. این یک عادت است. مثل آنهایی که کلکسیون جمع میکنند، یک گوشه از ذهنم همیشه جاهایی را برای دوران بازنشستگی بررسی میکند. بازنشستگیای که البته ممکن است هیچ وقت پیش نیاید ولی اگر پیش آمد بهتر است آدم فکرش را کرده باشد. دست کم میتوانم طرف مشورت دوستان باشم. شاید هم یک دولت تخصصگرا از من دعوت کند که در خصوص انتخاب تبعیدگاه برای مخالفان نظر بدهم.
آن ساختمان را روی آن صخره میبینید؟ آن جا ایستاده بودم و فکر میکردم قیمتاش متری چند است؟ پولدار میشدم کل آن اطراف را ملک خصوصی میکردم و هیچ کس را راه نمیدادم. شوخی کردم.
در ادامه نوشته قبلی
اشتباه کردم. کتابی که معرفی شده بود « جهان هولوگرافیک» بود من رفتم و « ذهن هولوتراپیک» را خریدم. الان که داشتم به معرف اش چیز می گفتم تازه متوجه اشتباهم شدم.
حالا امیدوارم آن کتاب دست کم چیز به درد بخوری باشد. سر این یکی که سرم کلاه رفت!
ذهن هولولوتروگرافونیکپیک
«کشف اصول هولوگرافیک به بخش مهمی از جهانبینی علمی تبدیل شده است.»
«مردم اغلب دوزخ دانته را وصف دراماتیک BPM 2 میدانند.»
«ذهن هولوتراپیک» نشر هرمس را به خاطر معرفی یکی از دوستان دست گرفتم. کتابی به غایت خسته کننده و بی معنا با ادعاهایی بی اساس. نویسندهاش استانیسلاو گروف، الاسدی مصرف کرده و های شده و روان انسان را کشف کرده است. «دیدگاه جدید و هیجانانگیری درباره کیهان و سرشت بشر در حال ظهور است...»
«نخستین تجربه الاسدی، زندگی شخصی و حرفهای مرا از بیخ و بن تغییر داد. مواجههای غیر عادی با ناخودآگاه را تجربه کردم و این تجربه بلافاصله تمام علاقه قبلی مرا به روانکاوی فروید تحتالشعاع خود قرارداد. مرا به نمایش شگفتانگیزی از تصاویر رنگارنگ دعوت کرده بودند...خودم را پرتاب شده به درون درامی کیهانی یافتم. انفجار بزرگ را تجربه کردم از میان سیاهچالهها و سفید چالههای عالم گذشتم و آگاهیام تبدیل به چیزی شد که که میتوانست ابرنواخترهای در حال انفجار، پولسارها، کوازارها و دیگر رویدادهای کیهانی باشد....آن زمان بر بر خلاف امروز فکر نمیکردم توانایی انجام تجربه عرفانی حق طبیعی همه انسانهاست...»
اگر نویسندهاش سعی میکرد خودش را به روایت تجربهی مصرف مواد روانگردان محدود کند به نظر کار مفیدی انجام داده بود. من تمام کتابهای کاستاندا را خوانده ام (چند جلد بود؟ خیلی بود) و خیلی هم خوب بود ولی این یکی حالاش هیچ خوب نیست. یک جاهایی یاد پسر بامزهی دکتر حسابی افتادم. کتاب 284 صفحه است و به زحمت خودم را به صفحه 74 اش رساندهام. تا این جا نویسندهاش به دنیای درون رحم مادر برگشته و به خاطر آورده که مادرش گاهی سیگار میکشیده یا الکل مصرف می کرده و حتا کارهای دیگر و این طفل معصوم حالش بد میشده. آن BPM2 هم که اغلب شما وصف دراماتیک دوزخ دانته می دانیدش، به تجربههای جنین بعد از آغاز انقباضها و قبل از باز شدن گلوگاه زهدان مربوط میشود. یکی دو تا از بچه های دانشکده ریاضی هم بودند که قبل از کنکور ارشد، الاسدی مصرف کردند و دانشگاه تهران قبول شدند. منظورم این است که من کی باشم که منکر آثار مثبت و غیر قابل انکار این مواد باشم.
به نظرم بخشهایی از کتاب نقض غرض نویسندهاش شده و البته نتیجه ی قابل تاملی هم دارد:
«فکر میکردم در حال خلق نقشهی تازهای از روان هستم که به یمن کشف یک وسیله انقلابی یعنی الاسدی محقق شده بود. ولی در ادامه کار برایم کاملا روشن شد نقشه در حال ظهور به هیچ وجه تازه نبود. متوجه شدم در حال کشف مجدد دانش کهن آگاهی بشری هستم که قرنها و بلکه هزارن سال قدمت دارد. کمکم شباهتهای مهمی با شمنیسم، فلسفههای بزرگ معنوی شرق، شاخههای عرفانی یهودیت مسیحیت و اسلام و بسیاری دیگر از سنتهای سری و باطنی همه اعصار مشاهده کردم.»
یکی از عرفای خوش وقت این اطراف کمی تریاک قاطی چای استانسیلاو میکرد بلکه بیشتر روشن میشد.
امروز ظهر
ادریس راز

احتمالن دار و دسته ای بودند در چابهار. اسمهایشان را روی دیوار نوشته بودند. ادریس راز، زاهد شدت، اخترمومن، فرشاد جوش، طارق تورس و…
آخر جاده

این جا دیگه جاده های مملکت تموم میشه. به سمت جنوب شرق اینجا دیگه آخر جاده است و می خوره به اقیانوس. پاسگاه دریایی گواتر.


